خرید بک لینک
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای . می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟”کارمند تازه وارد گفت

برچسب: اثرچارلز, نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامهای بدین مضمون نوشته است: میخواهم در آنچه اینجا میگویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوشاندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.آرزو

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد. گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

توماس ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه میکرد که ساختمان بزرگی بود.این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آ

برچسب: آزمایشگاه, نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود: ‐ سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟ ‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟ ‐ بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ دا د: این به تو ارتباطی ندارد .

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنه

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنکها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 8:26

صفحه بندی